این خانه قشنگ است ولی خانهّ من نیست
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ 

 

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

 

آن کشور نو، آن وطن دانش و صنعت

هرگز به دل انگیزی ایران کهن نیست

 

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان

لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست

 

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان

موجی است که در ساحل دریای عدن نیست

 

در پیکر گلهای دلاویز شمیران

عطری ست که در نافه آهوی ختن نیست

 

آواره ام و خسته و سرگشته و حیران

هرکجا که روم هیچ کجا خانه من نیست

 

آوارگی و خانه به دوشی چه بلایی ست

دردی ست که همتاش در این دیر کهن نیست

 

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ

در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

 

هر کس که زند طعنه به ایرانی و ایران

بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

 

پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران

لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

 

هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ

چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست

 

این کوه بلند است ولی نیست دماوند

این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

 

این شهر عظیم است ولی شهر غریب است

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

 

زنده یاد خسرو فرشیدورد


کلمات کلیدی:
 
مغازه شوهر فروشی!!!
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ 

 

 

با درود فراوان

امروز فرصتی دست داد تا این مطالب را که یکی از دوستان از زبان دانمارکی به فارسی ترجمه کرده را بنویسم.

 

یک مغازه شوهر فروشی در نیویورک باز شده که خانم ها می توانند به آنجا رفته و برای خود شوهری تهیه کنند.

در تابلوی راهنمای مقابل درب ورودی از جمله مطالب ذیل نوشته شده:

" شما در طول عمرتان فقط یک بار می توانید از این محل دیدن کنید. اینجا شش طبقه است و ارزش محصولات هر طبقه بالایی بیشتر از طبقه پائینی است. شما میتوانید فقط یک محصول از یکی از طبقات انتخاب کنید و یا به طبقه بالایی بروید . شما نمی توانید به طبقات پایینی برگردید ولی می توانید از هر طبقه که خواستید از فروشگاه خارج شوید."

خانمی را که تازه وارد فروشگاه شده در نظر گرفته و با او همراه می شویم.

او به طبقه اول میرود که در تابلو ورودی آنجا نوشته: این مردان داری شغل ثابت هستند. مردان بنظرش جالب می آیند.

ولی تصمیم می گیرد طبقه بالا را هم ببیند.

اینجا نوشته این مردان دارای شغل ثابت هستند و بچه ها را دوست دارند. با خودش میگه خیلی خوبه ولی من بیشتر می خوام و به طبقه سوم میره.

اینجا نوشته شده این مردان شغل ثابت دارند و بچه ها را دوست دارند و بسیار خوش قیافه هستند. نگاهی به مردان می اندازه میگه وای خدای من. ولی احساس می کنه که باید بره طبقه بالاتر که آنجا نوشته:

این مردان شغل ثابت دارند، بسیار خوش تیپ و قیافه هستند، عاشق بچه ها هستند و به کارهای خانه علاقه مندند.

خانم اینجا رو هم می بینه میگه واااای خدای من کمک کن دیگه نمی تونم خودمو نگه دارم ولی ناخودآگاه میره طبقه پنجم که اینجا نوشته:

این مردان شغل ثابت دارند، عاشق بچه ها هستند، فوق العاده خوش بر و رو هستند، شدیداً به کارهای خانه علاقه مندند و مردانی رمانتیک می باشند.

دیگه آنچنان وسوسه شده که دیگه نمی تونه صرف نظر کنه ولی باز ناخودآگاه میره طبقه ششم که اینجا روی یک تابلوی دیجیتال نوشته شما بازدید کننده شماره 31456012 از این طبقه هستید. اینجا هیچ مردی وجود ندارد. این طبقه فقط برای این است که ثابت کنیم که زن ها را به هیچوجه نمی توان راضی نمود.

از بازدیدتان از فروشگاه شوهر سپاسگزاریم.

اطلاعیه: صاحب فروشگاه شوهر مورد انتقاد قرار گرفته بود که چرا تبعیض جنسی قائل شده که برای رفع این اتهام فروشگاه دیگری برای انتخاب زن در همان نزدیکی گشوده.

زن های طبقه اول به مسائل جنسی علاقه مندند.

زن های طبقه دوم به مسائل جنسی خیلی علاقه مندند و ثروتمندند.

طبقات سوم، چهارم، پنجم و ششم تا بحال بازدید کننده نداشته.  

  


کلمات کلیدی:
 
نشانه های زن و شوهر بودن دو نفر چیست؟
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ 

روزی زن و شوهر جوانی از راهی می رفتند . ماموران تا آنها را

دیدند خواستند گیری دهند پس پرسیدند شما دو با هم چه

نسبتی دارید؟ زن و شوهر جواب دادند :

زن و شوهریم . از آنها مدرک خواستند

گفتند نداریم ! ماموران پرسیدند پس چگونه باور کنیم که شما دو

نفر زن و شوهرید؟

گفتند ما نشانه های فراوانی داریم برای ثابت کردن این امر

اول اینکه آن مدل افراد که شما می گویید دست در دست هم

می روند و ما دستهایمان از هم جداست

دوم آنکه آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند

و ما رویمان به طرف دیگریست

سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن با احساس با هم

حرف می زنند و ما به هم هیچ احساسی نداریم

چهارم آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند و ما غمگینیم

پنجم آنکه آنها به هم چسبیده راه می روند و ما یکی از آن یکی

جلوتر می رود

ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی بستنی چیزی می

خورند و ما هیچ نمی خوریم

هفتم آنکه آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می

پوشند و ما لباسهای قدیمی تنمان است

....هشتم آنکه

پس ماموران عصبانی گشتند و گفتند:

بروید بروید

 


کلمات کلیدی:
 
حکایتی از ابو محمد ساسان بن برمکی باب نهم اندر آلام ازدواج
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥ 

 

چنین حکایت کنند که در روزگاران قدیم نره خری با ماچه خری نرد عشق می باخت و داستان دلدادگی آنها نقل محافل بود. نره خر در اندیشه بود که زوجه ای مرغوب اختیار کند.

سرانجام مادر خویش را مجبور کرد که به خواستگاری ماچه خر همسایه برود. مادر که پاردُمش از گردش روزگار ساییده شده بود به او گفت:

الاغ جان، باری ازدواج باید مغز خر و دل شیر داشت، می دانم که اولی را داری ولی از داشتن دومی معذور.

نره خر که از عطر یونجه زار و بوی دلدار سر مست بود، پاسخ داد:

مادر جان به خود بیم راه مده، هرچه خواهی از مرحوم پدر به ارث برده ام، دیگر نگران چه هستی؟ اکنون آنچه می توانی در حق این خرترین انجام بده که یار پشم انتظار است و رقیب بسیار ...

سرانجام مادر با اکراه به خواستگاری رفت و پس از چندی به میمنت و مبارکی خطبه عقد جاری شد و زندگی سرشار از خریت آغاز گردید و اینک ادامه ماجرا ...

 

چون که شد صیغه عاقد جاری

هردو گشتند خر یک گاری

بعد آن وصلت خوب و خرکی

هر دو خوشحال و لیکن الکی

هر دو خر کیف ازین وصلت پاک

روز و شب غلت زنان در دل خاک

نره خر بود پی ماچۀ خویش

آخورش چال، علف اندر پیش

ماچه خر با ادب و طنّازی

داشت می داد خرک را بازی

بُرد سم های جلو را به فراز

پوزه چرخاند به صد عشوه و ناز

گفت به به چه خر رعنایی

مُردم از بی کسی و تنهایی

یک طویله خری ای شوهر من!

تو کجا بوده ای ای دلبر من

بین خرها نبود عین تو خر

آمدی نزد خودم بی سر خر

نه بود مادر تو در بر من

نه بود خواهر تو سر خر من

چون جدا گشتی از آن جمع خران

کور شد چشم همه ماچه خران

بعد از این در چمن و سبزه و باغ

نیست غیر از من و تو هیچ الاغ

یونجه زاریست در این دشت بغل

ببر آنجا تو مرا ماه عسل

زود می پوش کنون پالون نو

 پُر کن توبره از یونجه و جو

باز شد نیش خر از خوشحالی

گفت به به چه قشنگ و عالی

عرعری کرد به آواز بلند

هر دو از فرط خریّت خرسند

ماچه خر بود پر از باد غرور

که عجب نره خری کرده به تور

بعد ماه عسل و گشت و گذار

نره خر گشت روان در پی کار

شغل او کارگر خرّاطی

گاه می رفت پی الواطی

نره خر چون خرش از پل رد شد

با زن خود شدیداً بد شد

عرعر و جفتک او گشت فزون

دل آن ماچه نگو، کاسۀ خون

ماچه خر گشت، بسی دل نگران

چه کند با ستم نرّه خران

مادرش گفت کنون در خطری

زود آور به سرش کره خری

میخ خود گر تو نکوبی عقبی

مگر از بیخ تو جانا عربی؟

ماچه خر حرف ننه باور کرد

دلبری کرد به صد مکر و فسون

ماچه خر لیلی و شوهر مجنون

بعد چندی شکمش باد نمود

از بد حادثه فریاد نمود

گشت آبستن و زایید خری

نره خر دید که افتاده به دام

جفتک خویش بیافزود مدام

ماچه خر داد ز کف صبر و شکیب

در طویله تک و تنها و غریب

یک طرف کره خری در آغوش

بار یک نره خری هم بر دوش

گفت بیچاره، چو این کاره نبود

جز طلاق از خر نر چاره نبود

کرد افسار و طنابش پاره

شد جدا ماچه خر بیچاره

تازه فهمید که آزادی چیست

در جهان خرمی و شادی چیست

دیگر او خر نشود بیهوده

تازه او گشته کمی آسوده

هر که یک بار شود خر، کافیست

بیش از آن احمقی و علافیست

مغز خر خورده هر آنکس که دوبار

با خری باز نهد قول و قرار

گفتم این قصه که خرهای جوان

پند گیرند ز ما کهنه خران 

  


کلمات کلیدی:
 
ای آزادی ! از ره ِ خون می آیی، اما می آیی
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤ 

 

تصنیف جدید و شورانگیز استاد محمدرضا شجریان با آهنگی از کیوان ساکت و
 شعر زیبای هوشنگ ابتهاج به نام   ای شادی آزادی

 

 

 

ای شادی ِ آزادی !
 روزی که تو بازآیی
 با این دل ِ غم پرورد
 من با تو چه خواهم کرد ؟
 غم هامان سنگین است
 دل هامان خونین است
 از سر تا پامان خون می بارد
 ما سر تا پا زخمی
 ما سر تا پا خونین
 ما سر تا پا دردیم
 ما این دل ِ عاشق رادر راه ِ تو آماج ِ بلا کردیم
 می گفتم :روزی که تو بازآیی
 من قلب ِ جوانم راچون پرچم ِ پیروزی بر خواهم داشت
 وین بیرق ِ خونین را بر بام ِ بلند ِ تو  خواهم افراشت
 می گفتم :روزی که تو باز آیی
 این خون ِ شکوفان راچون دسته گل ِ سرخی در پای تو خواهم ریخت
 وین حلقه ی بازو رادر گردن ِ مغرورت خواهم آویخت
 ای آزادی !
 بنگر ! آزادی !
 این فرش که در پای تو گسترده ست
 از خون است
 این حلقه ی گل خون است
 گل خون است ...ای آزادی !
 از ره ِ خون می آیی
 اما می آیی و من در دل می لرزم :
 این چیست که در دست ِ تو پنهان است ؟
 این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
 ای آزادی ! آیا با زنجیرمی آیی ؟

 ...
 

 


کلمات کلیدی:
 
اسب
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ 

 

یه روز یه آقایی نشسته بود و  روزنامه
می خوند که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه سرش.
مرده میگه:برا چی این کارو کردی؟

زنش جواب میده به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت
یه تیکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم جنى (یه دختر)
نوشته شده بود ... مرده میگه وقتی هفته پیش برای
تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش
شرط بندی کردم اسمش جنی بود.
زنش معذرت خواهی می کنه و میره به کارای خونه برسه.
سه روز بعدش مرد داشت تلویزین تماشا می کرد که
زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر کوبید رو سر
مرده  که تقریبا بیهوش شد.



وقتی به خودش اومد پرسید این بار برا چی منو زدی
زنش جواب داد آخه اسبت زنگ زده بود

 

نیشخندخنده


کلمات کلیدی:
 
معنای آدم
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ 

 

زندگی یعنی چه یعنی آرزو کم داشتن
چون قناعت پیشگان روح مکرم داشتن
دیو از دل راندن و نقش سلیمانی زدن
بر نگین خاتم خود اسم اعظم داشتن
کنج درویشی گرفتن بی نیاز از مردمان
وندر آن اسباب دولت را فراهم داشتن
جامهی زیبا بر اندام شرف آراستن
غیر لفظ آدمی معنای آدم داشتن
قطره ی اشکی به شبهای عبادت ریختن
بر نگین گونه ها الماس شبنم داشتن
نیمشب ها گردشی مستانه در باغ نیاز
پکی عیسی گزیدن عطر مریم داشتن
با صفای دل ستردن اشک بی تاب یتیم
در مقام کعبه چشمی هم به زمزم داشتن
تا براید عطر مستی از دل جام نشاط
در گلاب شادمانی شربت غم داشتن
مهتر رمز بزرگی در بشر دانی که چیست
 مردم محتاج را بر خود مقدم داشتن 
  

 

مهدی سهیلی


کلمات کلیدی:
 
تو نیکی میکن و در دجله انداز
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ 

 

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت خرج تحصیل خود را بدست می آورد یک روز به شدت دچار تنگدستی و گرسنگی شد.
او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالیکه گرسنگی سخت به او فشار می آورد تصمیم گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند.
با این حال وقتی دختر جوان زیبایی در را به رویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.
دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسزک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان گفت : هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.
پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر میکنم.
پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسان های نیکو کار نیز بیشتر شد.
تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
سال ها بعد ....
زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فرا خوانده شد.
وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود را شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت.
مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هرچه در توان دارد برای نجات زندگی وی بکار گیرد.
مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورت حساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورت حساب کار کند.
نگاهی به صورت حساب انداخت ، جمله ای به چشمش خورد.
* همه مخارج بیمارستان قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است.*
       
                                              امضا دکتر هاروارد کلی


کلمات کلیدی: